ياد بگريم

ياد بگريم وقتى اشتباهى ازمون سر زد،عذر خواهى كنيم
و ياد بگيريم وقتى كسى از ما عذر خواهى كرده بهش احترام بذاريم.
عذر خواهى نشانه ضعف نيست،نشانه شخصيت و شعوره

درد دارد

درد دارد وقتی اعتماد باشد، دوستی نباشد
و از آن بیشتر درد دارد وقتی
کسی باشد که یدک بکشد نام دوست را، ولی اعتماد جایی نداشته باشد در این دوستی...
باید دوستت دارم ها را
به جای قرمز
با سیاه نوشت!
باید بر آب نوشت، نه بر دل!
باید بد بود... سنگ شد
سرسختی تنها راه نجات است و بی تفاوتی هم همراه آن...
و اشک های من ، همین جای همیشگی ریخته میشوند تا همه چیز پایان یابد

مردم

مردم "انسان هـای ساده" را "احمق" می پندارند
امــا نمی داننـد که
آن افراد خودشان نخواستند که "هفـــت خـــط" باشند !!!

هفت منطقه سفر ممنوع

بازدید از نقاط ناشناخته و مرموز در گوشه و کنار دنیا، یکی از کارهای مورد علاقه گردشگران ماجراجویی است که برای تجربه ترس و وحشت قدم به این مکان‌ها می‌گذارند. افراد با دل و جرأتی که دوست دارند در طول سفر، حادثه‌های جدیدی را تجربه کنند. با این وجود، درهای ورودی بعضی از این مکان‌ها، به خاطر اتفاق‌های دلهره‌آوری که در آنجا رخ داده به روی گردشگران بسته است و به هیچ گردشگری توصیه نمی‌شود که از نزدیک از این منطقه‌ها بازدید کند یا به تنهایی قدم به داخل آنها بگذارد. 


جنگل تاریک 

جنگل «آئوکیگاهارا» یکی از وحشتناک‌ترین مناطق ژاپن به شمار می‌رود؛ جایی که به اعتقاد مردم این کشور روح‌های سرگردان در میان شاخ و برگ درختان این جنگل پرسه می‌زنند و از مرگ می‌گویند. هرچند وزش باد و پیچیدن آن در میان شاخ و برگ درختان این جنگل باعث به وجود آمدن چنین صدای مخوفی می‌شود اما سابقه این مکان رعب‌آور باعث شده خیلی‌ها از تنها ماندن در جنگل آئوکیگاهارا هراس داشته باشند. 
آئوکیگاهارا که بین محلی‌ها با نام «جنگل تاریک» هم شناخته می‌شود و در کوهستان فوجی قرار گرفته و همه جای آن از درخت‌های انبوه انباشته شده است. نکته عجیب اینجاست که خیلی‌ها معتقدند این جنگل، بهترین مکان برای مردن است! تعداد زیاد خودکشی‌های انجام گرفته در این جنگل هم به این شایعات دامن زده و این‌طور به نظر می‌رسد که شاخ و برگ درختان، افرادی را که در این جنگل تنها می‌مانند به مرگ دعوت می‌کند. به طوری که فقط در سال 2002، 78 جسد از میان شاخ و برگ‌های جنگل مرگ پایین کشیده شدند. نکته جالب اینجاست که اگر کسی قدم به این جنگل تاریک بگذارد، از همان ابتدا در گوشه و کنار آن با تابلوهایی روبه‌رو می‌شود که روی آنها جمله‌هایی مثل «لطفا در تصمیم خود تجدیدنظر کنید.» یا «قبل از اینکه تصمیم به ”‹خود”‹کشی بگیرید با پلیس مشورت کنید.» نوشته شده است! 



باغ‌های سمی 

پادوآ یکی از معروف‌ترین فضاهای سبز کشور ایتالیاست که به خاطر گیاهان دارویی و سمی‌ای که از قرن پانزدهم در آن پرورش داده ”‹می”‹شود معروف ”‹شده. در گذشته بسیاری از بازدیدکننده‌هایی که با این گیاهان سمی آشنایی نداشتند بر اثر تماس اشتباهی یا عمدی، دچار مسمویت‌های شدید می‌شدند و حتی در بعضی موارد جانشان هم به خطر می‌افتاد. به همین خاطر، با وجود زیبایی‌های زیاد این باغ، در آن به روی گردشگران بسته شده است. به جز پادوآ، باغ دیگری به اسم آلنویک هم در انگلیس وجود دارد که به تازگی مجوز کشت گیاهان سمی و دارویی با اهداف مشخص را به دست آورده؛ به همین دلیل افراد عادی اجازه ورود به این ”‹باغ را ندارند. 



گورستان سنت لوئیس 

گورستان سنت لوئیس یکی از مکان‌های ترسناکی است که اسمش در فهرست مکان‌های ممنوعه برای سفر ثبت شده. سنت لوئیس، اسم یکی از سه گورستان کاتولیک‌ها در نیواورلئان لوئیزیاناست. از آنجا که آب‌های زیرزمینی زیادی از این منطقه عبور می‌کنند، مسوولان گورستان تصمیم گرفتند قبرهای آن را در بالای زمین بسازند؛ برای همین هر سه گورستان روی سرداب‌های زیرزمینی بنا شده‌اند. بیشتر قسمت‌های این گورستان در قرن هجدهم و نوزدهم ساخته شده و در نتیجه از رنگ و روی قبرها پیداست که سال‌های زیادی از زمان دفن اجساد در آنها می‌گذرد. افرادی که به این منطقه سفر می‌کنند اجازه ندارند این گورستان را به تنهایی ببینند؛ چون فضای آن طوری است که بدون استثنا بیشتر افرادی که به تنهایی به آن قدم گذاشته‌اند، با وحشت و دلهره زیادی روبه‌رو شده‌اند؛ آن‌قدر که بعضی‌ها به فکر خودکشی هم افتاده‌اند. 



محوطه مری کینگ 

از سال‌ها پیش، محوطه زیرزمینی مری کینگ در شهر قدیمی ادینبورگ اسکاتلند به عنوان یکی از اسرارآمیزترین و ترسناک‌ترین مکان‌ها شناخته می‌شود. از سال 1645 زندگی در این محوطه زیرزمینی، برای همیشه از بین رفت. آنهایی که در این منطقه زندگی می‌کردند به بیماری طاعون دچار شدند. مسوولان شهر هم تصمیم گرفتند این جایگاه زیرزمینی را بر سر ساکنان آن خراب کنند تا افرادی که دچار طاعون شده‌اند همان‌جا بمیرند. با این حال پزشکان زیادی برای مداوای طاعون‌زده‌ها داوطلب شدند. 
آنها لباس‌های مخصوصی می‌پوشیدند تا گرفتار این بیماری مهلک نشوند. شاید به همین دلیل است که اسم «خیابان بخشش» را به جایی که مری کینگ در آنجا واقع شده داده‌اند. با اینکه تصمیم مسوولان شهر برای خراب کردن این محوطه با موافقت روبه‌رو نشد، اما بیشتر ساکنان طاعون‌زده این منطقه به خاطر بیماری جانشان را از دست دادند. 
از همان زمان، خیلی‌ها درمورد دیده شدن روح سرگردان افرادی که در مری کینگ مرده بودند، صحبت می”‹کردند. با گذشت سال‌ها هنوز هم گفته می‌شود که در این مکان رعب‌آور روح دختربچه‌ای به نام آنی بارها و بارها دیده شده است. آنهایی که مدعی‌اند آنی را دیده‌اند می‌گویند که او همیشه به خاطر گم کردن عروسکش با چهره‌ای گریان دیده شده است! برای همین گردشگران پردل و جرأتی که به صورت گروهی به مری کینگ می‌آیند به عنوان هدیه، برای آنی عروسک می‌آورند و یک اتاق پر از عروسک در این محوطه به چشم می‌خورد. 



قصر ماشیکول 

قصر ماشیکول فرانسه در فاصله سال‌های 1404 تا 1440 محل زندگی جیل دو رایس شوالیه بریتون بود. او به خاطر جنایت‌های زیادی که انجام داده بود به شهرت رسیده بود. در واقع رایس یکی از معروف‌ترین قاتلان سریالی کودکان خردسال در قرن پانزدهم بود. جیل دو رایس در تمام این سال‌ها قربانیانش را در قصر ماشیکول یعنی جایی که در آن زندگی می‌کرد به کام مرگ می‌کشاند. رایس در 26 اکتبر 1440 در شهر نانت به دار آویخته شد و از آن موقع به بعد، اقامتگاه او به یکی از مخوف‌ترین نقاط دنیا تبدیل شد
گفته می‌شود این شوالیه قاتل بعد از کشتن قربانی‌های کم‌سن‌وسالش جنازه ”‹بیشتر آنها را در دیوارهای قصرش مخفی می‌کرد. نکته عجیب اینجاست که بعدها که این مکان‌ها مورد جست‌وجو قرار گرفتند، بعضی از جسدها به دلیل فرسودگی ساختمان از در و دیوار بیرون زدند. به خاطر همین سفر به این منطقه از فرانسه و بازدید از قصر ماشیکول به تنهایی امکان‌پذیر نیست و افراد علاقه‌مند باید با یک گروه گردشگری همراه شوند 



معدن آسبستوس 

معدن آسبستوس یکی از معادن شش گانه طبیعی پنبه نسوز در کاناداست. این ماده مقاومت بسیار بالایی در برابر گرما دارد و به سادگی آتش نمی‌گیرد و این تنها خاصیت خوب آن است اما از طرفی چنانچه فردی مدام در مجاورت پنبه نسوز قرار بگیرد و از هوای اطراف آن تنفس کند، نه تنها احتمال ابتلا به بیماری سرطان در او زیاد می‌شود بلکه ممکن است به بیماری‌های دیگری هم دچار شود. استخراج این ماده به حدی خطرناک است که اتحادیه اروپا بهره”‹برداری از آن را در سراسر اروپا ممنوع کرده. این در حالی‌ است که کارگران معادن پشم شیشه منطقه تتفورد در کانادا همچنان در حال فعالیت هستند و از همه مهم‌تر اینکه در بخش‌های مسکونی اطراف معدن، خانواده‌های بسیاری در کنار نخاله‌های پنبه نسوز زندگی می‌کنند. 
با این حال طبعیت زیبا و بکر اطراف معدن، گردشگران زیادی را به این منطقه می‌کشاند؛ افرادی که از خطرناک بودن پنبه نسوز بی‌خبرند و از سر کنجکاوی به داخل معدن هم سرک می‌کشند. به همین خاطر سفر به این منطقه هم ممنوع اعلام شده مگر در موارد خاص و با رعایت نکات ایمنی و همراه داشتن ماسک اکسیژن برای تنفس هوای عاری از پشم شیشه. 

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید


پل‌های خودکشی 

پل طلایی سانفرانسیسکو هم یکی از مکان‌هایی است که بازدید از آن به هیچ گردشگری توصیه نمی‌شود. این پل بین مردم منطقه با نام پل خودکشی شناخته می‌شود. چرا که افراد زیادی در طول سال برای خودکشی به آنجا می‌روند و با پریدن به درون رودخانه زیر پل به زندگی‌شان خاتمه می‌دهند 
طبق آخرین آمارها تا به حال 1200 نفر روی پل سانفرانسیسکو دست به خودکشی زده‌اند. داستان‌های عجیب شنیده شده درباره این پل، باعث شد که اریک استیل مستندساز معروف انگلیسی در سال 2005 به مدت چند ماه از تمام اتفاقاتی که روی پل می‌افتاد فیلمبرداری کند. نتیجه این کار باورکردنی نبود چرا که در مستند، فیلم خودکشی 23 نفر ضبط شده بود. این مستند جنجالی همان سال، با نام پل منتشر شد و توجه بسیاری از گردشگران را به این منطقه جلب کرد. 
به جز این، پل یادبود جورج واشنگتن در سیاتل هم به عنوان دومین پل مرگبار آمریکا، بازدیدکننده‌های زیادی را به این منطقه می‌کشاند. در جمهوری چک و شهر پراگ هم پلی به نام نوسل وجود دارد که به خاطر خودکشی‌های زیاد افراد ناامید، معروف شده است. آمار خودکشی‌های روی این پل در دهه 90 آن‌قدر زیاد شده بود که بالاخره در سال 1997 میله‌هایی به ارتفاع سه متر روی این پل نصب شد تا مانع از پریدن افراد شود. پل‌ هارنسی‌لین در لندن هم یکی از دیگر پل‌های مرگبار جهان است که هر سال افراد زیادی برای اینکه خودشان را به آغوش مرگ بسپارند روی این پل قدم می‌گذارند. 

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

هرچه خدا بخواهد...(حکایت ناب)

آرتور اش

قهرمان افسانه ای تنیس

هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت،

 با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.

طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی

 محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود:

 "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:...

ادامه نوشته

مکر و عقل...

 

خرد تا به زنان می رسد ... نامش مکر می شود

و

مکر تا به مردان می رسد ... نام عقل می گیرد؟!!!

جواب دندان شکن(حکایت ناب)

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که

 ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به

 فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .بعد از مدتی

 که خوب تولستویرا فحش مالی کرد ،تولستوی

 کلاهش را  از سرش برداشت و ...محترمانه

 معذرت خواهی کرد و در پایان گفت :

 مادمازل من لئون تولستوی هستم .

زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد

 و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟

تولستوی در جواب گفت : 

شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید

 که به من مجال این کار را ندادید!!!

صاحبانِ تاریخ...

صاحبانِ تاریخ، سازندگانِ آن اند،

نه کسانی که آن را از اجدادشان

به ارث می برند..

وقتی‌ زمانش برسه...

وقتی‌ پرنده‌ای زنده است ، مورچه‌ها رو میخوره ؛

 وقتی‌ میمیره ، مورچه‌ها اون رو میخورن .

 زمانه و شرایط در هر موقعی میتونه تغییر کنه ! 

در زندگی‌ ، هیچ کسی‌ رو تحقیر نکنین یا آزار ندین .

 شاید امروز قدرتمند باشین ، اما یادتون باشه زمان از شما قدرتمندتره!

 یه درخت میلیون‌ها چوب کبریت رومی‌سازه،اما وقتی‌ زمانش برسه،

 فقط یه چوب کبریت برای سوزوندن میلیون‌ها درخت کافیه !

گرما بخشیدی...؟! یا سوزاندی...؟!!

تولد انسان روشن شدن کبریتی است

و

 مرگش خاموشی آن!

بنگر در این فاصله چه کردی؟!!

گرما بخشیدی...؟!

یا

 سوزاندی...؟!!

بابا آب داد بابا نان داد...

می دانید اولین جمله ای که ما دراول دبستان یاد می گیریم چیه؟

"بابا آب داد بابا نان داد"

می دانید اولین جمله ای که انگلیسها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟

"من می توانم بخوانم و بنویسم"

می دانید اولین جمله ای که ژاپنیها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟

"من می توانم بدوم"

و این است که ما همیشه چشممون دنبال دست پدر است

" کار از ریشه خراب است"

انسانیت

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود ,,

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و ...

بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم ,,


به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,


خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه ,,


دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم,,


دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,


همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,


من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,


ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت ,,


یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید.

وعـده ی پــوچ

وعـده ی پــوچ


پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ...

 

آرامش سنـگ یا آرامش بـرگ ؟

آرامش سنـگ یا آرامش بـرگ ؟


مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. 
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟" 
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!" 
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"

استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"
استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم ...

زنـدگی خـروسی

زنـدگی خـروسی


کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی.
تا اینکه یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.
عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.

اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی؟ پس به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.


نویسنده: گابریل گارسیا مارکز


پیامک عاشقانه جدید

باوفا! مهر تو اندر جان ماست

 زندگی بی دوستی زندان ماست

 کم بزن آتش دل بی تاب را

 یاد خوبت روز و شب مهمان ماست . . .

ادامه نوشته

ذهن انسان در زمان های کوتاه و مکرر

آمارها نشان داده که ذهن انسان در زمان های کوتاه و مکرر بسیار متمرکزتر از زمان های طولانی عمل می کند

به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

حکایـت دو گـدا

حکایـت دو گـدا

دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود...
مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.
یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده.
رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه اینجا مرکز مذهب کاتولیک هم هست.
پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش.
در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.
گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین
*" بازاریابی یاد بده؟!

دزدی مـال و دزدی دیـن

دزدی مـال و دزدی دیـن

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد دین.
 
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت ؛
آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است ...

دانلود جدیدترین نسخه یاهو مسنجر

جدید ترین نسخه یاهو مسنجر

تحت عنوان سون و ویستا

از لینک زیر به طور مستقیم دانلود کنید


حجم:11.22MB

لینک دانلود

12تا از ماشین هایی که هیچوقت نمی توانیم بخریم!

۱۲ تا از ماشین هایی که هیچوقت نمی توانیم بخریم!

 

آیا می دانید گرانترین خودروی دنیا چیست؟ بوگاتی رویال Kellner Coupe ساخته سال ۱۳۹۱ که در سال ۱۹۸۷ با قیمت ۸ میلیون و هفتصد هزار دولار به فروش رسید. این را گفتم تا بدانید منظور من از این نوشته خودروهایی هستند که در بازار موجود اند و به صورت عتیقه یا خودروهایی که دیگر تولید نمی شوند، نیستند.اگر پولدار هستید (البته آنقدر پولدار که نمی دانید با میلیون ها دلار چه کنید) می توانید نگاهی به لیست زیر بیاندازید و از این ۱۲ خودرو یکی را انتخاب و خریداری کنید:

گران ترین خودروهای جهان

ادامه نوشته

آیا مام‌های ضدعـرق سـرطان‌زا هستند؟!



 آیا استفاده از ضدعرق‌ها و دئودورانت‌ها باعث سرطان سینه می‌شود؟

برترین ها: به گفته بعضی دانشمندان موادی خاص در ضدعرق‌ها و دئودورانت‌ها وجود دارد كه ممكن است ارتباطی بین آنها و سرطان سینه وجود داشته باشد چون این محصولات اغلب در مناطق نزدیك بالا‌تنه استفاده می‌شوند. اما در تحقیقاتی كه در مجله تخصصی انجمن بین‌المللی سرطان چاپ شده، آمده ‌است كه اینگونه محصولات حاوی مواد شیمیایی هستند كه می‌توانند جذب پوست شوند یا حتی از طریق جراحت‌های ناشی از تیغ وارد بدن شوند، اما تا به حال هیچ دلیل قاطعی مبنی بر ارتباط چنین محصولاتی با عوامل ایجاد‌كننده سرطان سینه یافت نشده‌ است. در سازمان FDA هم كه بر مواد‌غذایی، دارویی و آرایشی نظارت می‌كنند تا به حال تحقیقی نشان نداده ‌است كه مواد درون ضدعرق‌های زیر‌بغل عامل ایجاد سرطان هستند.

ادامه نوشته

3 راه برای تقویت حافظه و هوش شما !

 

برترین ها:  با توجه به پیشرفت‌های فوق‌العاده در تكنولوژی‌های مرتبط با اسكن كردن، پزشكان حالا می‌دانند مغز یك نفر چطور كار می‌كند. دكتر مورالی دوریس‌وامی، متخصص مغز و اعصاب می‌گوید: «راستش كمی ترسناك است ولی ما واقعا می‌توانیم ببینیم كه مغز چطور برای امتحان آماده می‌شود، موقع وزنه زدن چه عملكردی دارد یا این‌كه انجام فلان كار برای مغز شما مفید است یا باعث تخریب آن می‌شود. در طول زندگی شبكه‌های عصبی شما به‌طور مرتب مسیرهای ارتباطی خود را بر مبنای رژیم غذایی، شغل، ورزش و عادات اجتماعی شما بازسازی می‌كنند. با توجه به این قابلیت فوق‌العاده مغز در تغییر ساختار و عملكرد خود، شما مي‌‌توانید به حداكثر فیتنس مغزی خود دست پیدا كنید
ادامه نوشته

درمان چاقی به صورت گروهی یا انفرادی؟


چاقی و افزایش وزن در سالهای اخیر شیوع فزاینده ای پیدا کرده است. همانطور که می دانیم عدم تعادل بین انرژی دریافتی و سوخت و ساز بدن باعث افزایش وزن و چاقی است. اما این که یک فرد دچار چاقی می شود تنها تحت تاثیر عوامل فیزیولوژیک نیست.مطالعات جدید نشان داده اند که عوامل محیطی و جنبه های رفتاری و اجتماعی نیز در بروز چاقی موثرند. 

ادامه نوشته

جملات عارفانه برای عاشقان

من براي سال ها مينويسم ......
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند.......
افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود......
هميشه يكي بود يكي نبود
 
 
پادشاه قلبم , با تو من خوشبخت ترین پرنسس روی زمینم....اما بی تو همون سیندرلای کفش کتونی می مونم
 

ادامه نوشته

آموزش کامل وبلاگ نوسیس

دوستان اموزش کامل وبلاگ نویسی در قالب word 2007

Download(با لینک مستیم)

دیدنی های جذاب امروز

L131817687510

شیطان پس از شش هزار سال عبادت، وارد جرگه فرشتگان مقرب الهی شد، اما تکبری که در وجودش همچون شعله زیر خاکستر بود، به هنگام سجده بر آدم، سر برآورد و ندای «خلقتنی من نار و خلقته من طین» سر داد؛ ندایی که او را از قله سعادت به قعر شقاوت فرستاد و از آنجا بود که کمر همت به گمراه کردن آدم(ع) و فرزندان او بست و فریاد زد: «فبعزتک لأغوینهم اجمعین».

با وسوسه‌اش کام آدم و حوا را به طعم میوه ممنوعه آلوده نمود و آنان را از بهشت عرشی به منزل فرشی هبوط داد و حال این قابیل است که با کمند حسادت شیطان، دست خویش را به خون برادر رنگین نموده و خداوند را بر آن داشت تا انسان را تا ابدیت ندا دهد که: «الم اعهد الیکم یا بنی آدم أن لا تعبدوا الشیطان إنه لکم عدو مبین».

ادامه نوشته

به سلامتی پدر!!!!!!!!!!!!!!!!!روز پدر مبارک (دوستت دارم )

به سلامتی اون پدری که

هنگام تراشیدن

موی کودک مبتلا به سرطانش

گریه ی فرزندش رو دید

...

ماشین رو داد به دستش

در حالی که چشمانش پر از گریه بود

گفت : حالا تو موهای منو بتراش !



به سلامتی پدری که نمی توانم را

در چشمانش زیاد دیدیم

ولی از زبانش هرگز نشنیدم ...!!!



به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید ،اما واسه خیلی ها پدری کرد



به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ، اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !



سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش . . .



به سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن..



همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم

که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…

ولی پدر ...

یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند

خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست

فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …

بیایید قدردان باشیم ...

به سلامتی پدر و مادرها



پدرم هر وقت میگفت "درست میشود"...

تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت...!



پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!

پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟

پسر میگه : من..!!

... ... ...

پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟؟!!

پسر میگه : بازم من شیرم...

پدر عصبی میشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!!؟؟

پسر میگه : بابا تو شیری...!!

پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟؟

پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا...

به سلامتی هرچی پدره



وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده ! وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده ! وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه... و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری



پدرم ،تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته هاهم میتوانند مرد باشند ! به سلامتی هرچی پدره



خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گرددبه سلامتی هرچی پدره . . .



دیگه من نمیگم نظر یادت نره میدونم که واسه ارزش پدر

هم که شده یادگاری مینویسی و بعدش میری!!

غم عشق

ادامه نوشته

باران

ادامه نوشته